خرید بک لینک
هر چه که فکر کنی دیدم، هر چه فکر کنی شنیدم. آنقدر که انگار آن روزها را زندگی کرده باشم. آنقدر که تصویرهای توی ذهن من خیلی داغتر و رنگیتر از تصویرهای ذهن بقیه باشند. تک تک عکسها را با دقت دیدم، کلمه به کلمه را بلند بلند خواندهام. حسرت خوردم به «جان» و «جان»های ته نامها، به آن عکسی که روی تاب بزرگ، سر را روی پایش گذاشته و از دنیا فارغ است. به سفر مشهد و استانبول، به کارتینگ شبانه وشهربازی دستهجمعی، به سفرهٔ افطار، به آغوشهای بههم چسبیده کنار میز هفتسین. به عکس آدمهای روی مبل خانه، به سبدهای گل و میوه در انعکاس آینه. هی دیدم و هی تاریخ گمشدهٔ را برای خودم زنده کردم. هی دیدم و سیر نشدم از دیدن عکسهایی که هنوز «من»ای را نمیشناختند. انگار آن روزهای بدون من، همه خوشتر بودند، همه جوانتر بودند، همه بیشتر ذوق داشتند، لبخندها عمیقتر بود، آخر آن زمان، روزگار «اولینها» بود. انقدر آن روزها و عددهایش را بالاپایین کردهام که دیگر یادم نمیآید آن وقتها خودم چه حالی بودم. چه اهمیتی دارد؟ من گنج را پیدا کردم، من چیزی را پیدا کردهام که همه وجودش را انکار میکنند. من آن نقطهای را یافتم که هیچکس برای من از آن نگفت. همه از تاریکی میگفتند اما من قهقههها را پیدا کردهام، قربانصدقههایی را یافتم که هیچجا نشنیده بودم. من دیوها را قبل از لحظهٔ نفرینشدن پیدا کردهام، آن وقتی که مهربان بودند، زیبا بودند و سر زبانها.خرده نگیر. من یک تصویر واضح میخواستم، توصیفاتی دقیق با برداشتهای خودم و نه تفسیرهای این و آن. من باید هیولا را میشناختم تا بدانم چطور میتوانم در برابرش بایستم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

سختترین هفتهٔ این چندسالم تمام شد. مدام زخم برداشتم و دوباره جوش خوردم. هی گر گرفتم و شعله کشیدم و بعد خاکستر شدم. توی اوج غم و اندوه، عشق ورزیدم و دوست داشتم. خشم حرفهای نگفته را سرازیر کردم توی پاها و مدام روی تردمیل دویدم. زار زار گریه کردم و بعد خودم دست گذاشتم روی شانههایم که «میگذرد». دیشب یادت افتادم. یاد همان حرفها که دربارهات میگویند. که حواست حتی به قدمها هم هست. که کجیها را وقتی بخواهی میتوانی راست کنی، که توی دلهای شکسته جا داری، که یادت نمیرود منی داری. عهد کردم که خودم را به تو بسپارم و دیگر ترسی از آنچه مقابلم میگذاری نداشته باشم. گویا تو بهترین حافظی!

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

حالا که همه دو دستی گذشته را رها کردهاند و آینده را تا ته میبینند، من بند کردهام به گذشته. دارم زیر این رنگ یکدست و غلیظ سفید، رنگهای کهنهٔ قبلی را خوب و واضح میبینم. اصلا چه شد که من جریح شدم؟ منی که هیچوقت وسط میدان نبودم. چه شد که من جوری زخم برداشتم که انگار از روز اول، تنها مبارز این میدان بودهام؟ چه شد که آنقدر فکرش از در و دیوار هجوم آورد که تصویر خاطرههایی که هیچوقت نزیستهبودمشان توی ذهنم نقش بست و انقدر عمیق شد که خوابش را میبینم؟ چه شد که چیزی که در حد چند جمله هم برایم مهم نبود، شد کلمهای که بهخاطرش هر کاری کردم؟شدهام مثل آن سالی که اشکهایم بند نمیآمد. مثل همان سالها که آنقدر مستأصل بودم که نمیدانستم باید سرم را به کدام قسمت بچرخانم. آن سالی هم یا باید گذشته را انتخاب میکردم یا آینده را و انقدر گیج و منگ بودم که همهچیز برای همیشه معلق ماند.از دیدن خودم توی آینه میترسم، از نفس کشیدنم میترسم. از بیدارشدن و یادآوری مهلکهای که گرفتارش شدهام میترسم. مثل بمبم. برای انفجار آمادهترم تا ثبات و سکون. کاش میمردم. توی همین غربت. بعد از همین صد و سی و نه باری که اسمش را شنیدم، کاش میرفتم از دنیا، جوری که انگار هیچوقت نبودهام. کاش میمردم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 12:11

صفحه بندی